آرش الهوردی » شعر » بهگارفتگی
مدير
دقيقا
هميشه
هنگامي كه دارم شعر مينويسم
سرش را مثل گاو مياندازد پائين وُ تو ميشود
"آقاي عزيز صد بار گفتهام به ارباب رجوع احترام بگذار"
بعد سرم رابه حوالي قضيبم نزديك ميكنم
وخشمم را سر او خالي مينمايم.
اوكبود و غمگين است.
به گا رفتهام
زيرا به ناچار از تخم ارباب رجوع بالا ميروم
تخمهاي گوناگون و پشمالويي كه اگر كمي به آنها فشار وارد كنم
حس خوشايند شهوتشان به حس عاميانهي انتقاديشان تبديل ميشود
و آنگاه
مدير
ازشكايت كتبي آنان
مرا
كه كارمند نامنظم دولت گراميام
با حقوق شركتي
و
هشتاد ساعت اضافه كاري
به جوخهی اعدام كلمات فرهنگياش ميسپارد.
آنگاه
من
تخمهايم را فراموش ميكنم.
نه، نميشود
نميشود عصبي نشوم
قصد دارم زنم را بردارم بروم مسافركشي كنم
قصد دارم به دورترين خيابانها سركشي كنم
قصد دارم تمام لباسهايم را بكنم
و با قضيب كبود و غمگينم بروم پشت ميز رئيس بنشينم و بگويم:
"بيا، بيااين را بخور آقاي فرهنگي
و بعد نامهی اعلام وصولش را به رؤساي گوزوي ادارهي مركزيات ارسال كن."
دوست دارم زيرآب همهی همكارانم را به خداوند متعال بزنم
و بگويم
" خدا
اي خداي مهربان
اينها مرا گائيدهاند
اي خدا
چه كنم؟
چه كنم با اين محيط وسيع فرهنگي؟"
دوست دارم اين ملتِ هميشه ارباب رجوع را تكهتكه نمايم
و بعد عزيزانم را بردارم بروم روي دماوند
و مملكتشان را
كه صميمانه از آن متنفرم
با اشارتي بدبو و ناگهاني ، به خاك وخون بكشانم.
اما
ولي
اينك منم
مردي كه به يك گوز بند نيست.
سرم درد ميكند.