آرش اله‌وردی » شعر » بی ماری

تا سفید کوه شمرون.
تا پیشوا به ری روم.
اسب و کالسکه و تابوت من.
من اردیبهشت!
لپ های مرا بکش.
لپ های مرا با چیز دیگری مکش اشتباه.
من از کودکی نفهمیدم آن چیزرا چطور می شود کشید.
اما این جا می توان دید.
اما آن جا نمی توان ریدن.
ای بی تربیت.
شعر مار نیست.
دایره نیست دیگه.
دایره ی پر از مارهای خوب و مفید .
ازگوزی از مقعد این مرد های خنزر پنزری.
این تپه ها
این مردهای حامله ی دودی.
یک خط فاصله تجربه ی عرق.
خرافه ی شیراز و اصفهان و مشهد و من و روستاهای باستانی.
----------------------------------------
گشاد کرد.
گورسون دوره؟
نه،همین پشته.
جامعه درست نمی شود.
کمرم شکست.
هیچ گاه اروتیک نیست.
فاصله کشیده ام تا تنگ شم
تا چیز دیگری نکشم
با عرق
من تنگم
یک دایره ی امین
ولی تو ملنگی حامله!
من زبان فاخر و پخته ای دارم
قدرت شاعرانه ای دارم من
قژوقژ صندلی و عادت نا به جا ی گهواره ای
دری باز
ازاختلاط کمد و کرکری تئوری های ادبی ام با چیزهای کوکی برادر
من از باد مقعدان در امانم
در لاک یواش خودم پر از دوغ.
بیرون نمی روم.
به من شراب بده از بالای رف باستانی سینه هات ،مامان بزرگ!

...تا سالروزهوای دپرس پس از ارضاست .

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
تماس