آرش اله‌وردی » شعر » ...

دیگر درست نمی شود
دروغم
خودم راترک کرده ام
راه می روم
به شدت فاحشه هاي عراق باخته ام

ازدیدن همکارانم زجر می کشم
دیگر نه بوی نای صبح کوچه های کودکی
نه آغوش خوشبخت منظره ای
و نه کانون حقیقی گرم خانواده ای مرا به وجد نمی آورد.
دوستانم را رها کرده ام
وحتی برای مرده های نزدیکم صلوات نمی فرستم
ازخدا متنفر شده ام
اما دستم رااز تنش نمی کشم.

نه پدری
نه مادری
نه همسری.

در صحرای بی خاکی
با حباب های کذایی که از آفاق به مرکزم فرو می روند
ولم کرده اند
مرکزم را می گیرم
تلفن اداری زنگ می زند
واز من سوالات بی جا می پرسد
داد می زنم
و حباب ها به اندام درونی ام رسوخ می کنند.
دیگر درست نمی شود.

در رختخواب با فرم جنینی ام
هیچ شباهتی با هیچ جنسیتی ندارم
پاکم
غسل گرفته ام
ذکر می گویم
پشه ها بغضم را از روی گردن نیش می زنند
ونفس راحتي می کشند
بغضم پخش می شود
دست به هیچ کشتاری نمی زنم
جان ندارم
به دست خودم کلماتم گم می شوند
حالم به هم می خورد
وهیچ حقیقتی در هیچ ارتباطی اندام روانی ام را خوشبخت
نمی سازد
درست نمی شود
دیگر راست نمی شود
دیگر هیچ چیزی راست نمی شود

۲۵ مهر ۱۳۸۶
تماس