آرش الهوردی » شعر » شعر
آنها فكر ميكنند من شيطانم
ازخود دورم ميكنند
ومن هي از درِ پشتي تو ميشوم
نارنجكي به دست ميگيرم
ميكشم
دور تا دورم
خانوادهام خوابند
پشيمان ميشوم
پرت ميكنم
هول ميشوم
گه خوردهام.
هرروز سعي ميكنم ثابت كنم كه حاوي نيروهاي برين آسمانيام
اما آنها از قيافهام ميخوانند
و اسفند دود ميكنند
به خدا پناه ميبرم
تا نارنجكم خاموش شود
به دود دوستداشتني اسفند نگاه مياندازم
به پيچهاي تخديرياش
دست خودم نيست
بوهاي اضطراري احساس خطر
از بدنم تراوش ميكنند
بعد اسفندها را شكست ميدهند
و آسمان خانه از ابرهاي خوشبوي من پر ميشود
زنم ميگويد:عزيزم ابرهايت چه بدبوست
و به زور ماچم ميكند
من
ميفهمم.
باران ميگيرد
دست خودم نيست كه شيطانم
ذاتا آدم معطري هستم
باران ابرهايم در ابروهاي ژوليدهام رسوخ ميكنند
بدي به بدي باز ميگردد
و در تخم چشمم فرو ميرود
چشمهايم سبز شد
گل شد
خاكستري شد
و از آنجا
دو درخت تنومند رشد كرد.
آنها سرتاپايم را نگاه ميكنند
پس لباسهات كو بچه؟
درد ميكشم
گريه ميكنم
برگها شورهي شرمناكي ميزنند
رشد ميكنند
صداي باد ميآيد
به سختي از درپشتي تو ميشوم
باد ميآيد
برگها ميريزند
شاخههاي تناسلي درختها به هم گره ميخورند
بچهدار ميشوند
گره ميخورند
بزرگ ميشوند
و من
هنوز
شيطانم.
آنها جفتجفت
با اتحادي مثالزدني
به چشمهاي شرورم نگاه مياندازند
آهاي پسر، آهاي، ببين!
ما دو تا داداشيم
مثل مدادتراشيم
هرجا ميريم ميشاشيم
ما دوتا داداشيم
مثل مدادتراشيم
هرجا ميريم ميشاشيم و غيره.