آرش الهوردی » شعر » صداها
میشنوم، صدا دچار بحران میشود، صبح نشده بود، اتوبان ساوه، 120 کیلومتر، باران بود، زمستان بود، صدا دچار بحران شد، در من فرو رفت و بیرون پرید، صدا پیچید دور کلهام مثل صدای خارش زانو از روی شلوار لی وقتی کسی کلهاش را میکند توی دهانم تا گوش بدهد.
اسرار درونم.
ضبط را خاموش کردم، صدای اتوبان و لاستیک، شنیدم قلپ قلپ غرق شدن گریهی نوزادی در حوض آب جوش، صدا میداد، ورم میکرد و صدا میداد، در را باز کردم، صدای ماشین بغلی.
صدای ماشین بغلی با بوق و باد سرد و ترس گوش اینوریام را هم پر کرد وقت در باز شدن.
مه و صدا آمد تو، شیشهها را گرفت.
بستم، پنل ضبط کنده شد از جا، فشار صدا پوستم را متورم کرد، دلم را در آسفالتها گم کرده بودم وقت در باز شدن.
موبایلم را درآوردم و از حزن آسفالت فیلم گرفتم از توی ماشین، یک فیلم نوار.
شارژم تمام شد، داشت صبح میشد، پیدا نشد ولی.
شنیدم که صدا را بیرون کردم، داشتم خشک میشدم، برفپاکنها خاموش شدند، صبح یکشنبه است، شور نوحهای جنوبی، حتمن باید قبل از طرح سرکار برسم، طرح ترافیک از ساعت شش و نیم صبح شروع میشود.
باز دچار بحران جسمیام، میدانم باید بروم دکتر، شنیدم که شیشه را دارم با لنگ قرمزم پاک میکنم، لایی میکشم، بوق میزنم، چراغ میدهم، احساس میکنم مرد جوان و برومندی شدهام با این کارها، ضبط را میزنم جاش، ورم پوستم خوابید، لنگ قرمزم را از پمپ بنزین سر شهرک ولیعصر خریدهام هزار تومان. در سلامت صدا عمر مریضم را ادامه میدهم.
سکوت...
سنج و دمام سرم باز.
نفسگیر.
عمرم پر از سروصداست و امواجی خود به خود رانندگی میکنند پرایدم را، پراید خوبم را.
این من نیستم، من نیستم، صدای من است، میشنوم ولی من نیستم، این کلمههای من است ولی من نیستم.
سنج و دمام سرم.
باران تمام شد. آفتاب زد. آسفالتهای خشک، خشکِ خشک.
حزنم را میشنوم، حیران به سلولهای آسفالت نگاه میکنم، پیدا نمیشود.
که نمیشود، ماشینم را جریمه کردند سر نواب، چون ساعت هفت بود و من به ساعت طرح نرسیده بودم، اما سر نواب بودم، ننویس، نوشت و برای همین به اداره نرفتم از لجم.
تف ، روی آسفالت.
مرگ شور.
میشنوم که، دور میزنم، سه چهار تا مسافر میزنم
و بعد به خانه میروم، پیش مادرم.
سکوت...