آرش اله‌وردی » شعر » شبِ پرسوز

ازسوراخ در
به من نگاه مي‌کنند
و مرا زير نظر دارند
حيرانم
دارم از درد به بدنم مي‌پيچم
هيچ‌گاه روزي كه ديپلم گرفتم را فراموش نمي‌كنم
روزي كه پاره‌هاي كتاب رياضي‌ام
در توالت بي‌سيفون خانه گير كرد
و عاقبت پيرمرد چاه‌باز‌كن افغاني
مرا به ني قليان مادرم تحويل داد.

هيچ‌گاه تابستان چابك‌سر سال هزار و سيصد و هفتاد و سه را ازياد نمي‌برم
كه مردي در ويلاي روبرو داشت چهار زن سي ، سي و پنج ساله‌ي لخت و سيمين ساق را
با چوب هاي دراز و خشك تمشك
وحشيانه از پشت كتك مي‌زد
و من
از صداي وقيح قه‌قهه‌ي خنده‌ي زن‌ها ازخواب پريدم
پسرخاله‌ام داشت با اين تصوير غريب
ازپشت پنجره استمنا مي‌كرد و در كلاه نمدي‌اش مي‌ريخت.
گفت:عجب كلاه خوب و سيميني.
گفتم: چه مي‌شود كرد؟
چه مي‌شود كرد ، پسرخاله؟

بدنم درد مي‌كند.


امروز صبح
كسي نشسته بود
و از آب‌هاي جوي خيابان ولي‌عصر مي‌نوشيد
و هر بار
سرش را بالا مي‌آورد
و داد مي‌زد: «ولم كنيد
مي‌خواهم خودكشي كنم.»

تنها بود
و هيچ‌كس جلوي او را نمي‌گرفت.
من به او نيم ساعت نگاه كردم.

چه مي‌شود كرد؟

تهران شبيه كدوست
وتخم‌هاي شريفش
در هواي طوفانيِ پنج شنبه‌يِ كاريِ حياط اداره تاب مي‌خورند.

آه
....وتو
چه مي‌داني كه تخمه ي كدو
چيست؟
آيا نديده‌اي كه تخمه‌هاي كدو در هر وادي‌اي
سرگشته و حيران‌اند
و جاهلان ازيشان پيروي مي‌كنند؟
آيا نديده‌اي پليس‌هايي را كه مدام
از ميدان آزادي به دنبالم مي‌آمدند ؟


دست از سرم بردار
دلم گرفته است
پشيمانم
عضلاتم گرفته است
پمادفلفل مي‌زنم
و شبانه تا صبح مي‌سوزم
مرا چه به ورزش با صد و پنج كيلو بدن
بدن
بدن
بدن


ازسوراخ در به بدنم نگاه مي‌كنند
و مرا زيرنظردارند
شايد آنها فكر مي‌كنند
من براي خودم كسي هستم
ولم كنيد
به جان مادرم
ديگر
به راه راست
هدايت شده‌ام
ولم كنيد.


غروب
كسي
درخيابان خاليِ خالي وليعصر
هنوز نمرده است
و دارد مي‌خورد آب
و برگ
و پوست پفك
و گِل
و اجزاي لاشه‌ي موش
وگربه
و ماكاروني
و كاندوم
و شاش
و قوطيِ راني
و پيتزا
و پوست تخمه‌ي كدو
و غيره را.
قلپ
قلپ
قلپ
قلپ...

چه مي‌شود كرد؟
اينجا
چهارراه ولي عصر است
بايد
بروم
پيروكسيكام بخرم.

۱۰ خرداد ۱۳۸۷
تماس